|
من به کسی نیاز ندارم
فقط مینویسم اما متفاوت مثل بازیگری که نقش های متفاوتی بازی میکنه تا خودشو محک بزنه من دارم خودم و به نوشته هام میشناسم در این زمینه تا به حال قلمی نداشتم و حالا دارم در کنار این محک با آدمای دورو برم هم آشنا میشم با نظراشون و از همه ممنون ......... اکنون که پر شدم از واژه ها هر چند نازلال مرا با واژه هایم به خاطر بسپار + نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 11:44 توسط ساحره
دستهایت طعم خاصی میدهد
وقتی بی اختیار تنم را پارو میزند وانمود نکن آرامی دستهایت خوب میدانند که با تنم غریبی... + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 22:31 توسط ساحره |
خیاط که شدم
پیرهنی از گلهای نا مریی برایت خواهم دوخت تا بتوانم بهار تنت را ببینم... + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 11:2 توسط ساحره |
دل گیجه گرفته ام
در صفر مطلق ذوب میشوم وقتی.... به کفش هایت کنار کفش هایش فکر میکنم..... + نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 14:22 توسط ساحره |
دل من شاید که تنگ است شایدم گرفته
اصلا چه فرقی میکند وقتی دلی نباشد؟! روزی بود...از همان دل های شیشه ای چه نوبرانه هر کس آمدو شکستش نه حتی آهنگهای کیتارو هم آرامم نمیکند شاید قلم... اما چقدر بنویسم وقتی مخاطبی نیست روزی بود...از همان مخاطب هایی که مریم حیدرزاده هم داشت! چه نوبرانه فصلش تمام شد و رفت آنقدر رفتی که خواب هایم روزی هزار بار تعبیر شد راستی کدام جاده قدم های تورا بوسه زد؟ اصلا چه فرقی میکند حالا که رفتی بوسه بر پای چپت خورده باشد یا راست!!!! + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 11:57 توسط ساحره |
چه چیز عایدت میشود
اگر من از تمام نداهایی که با چشمان باز مردند بگویم و چشمان تو را بارانی کنم؟ و کاری از دستمان بر نیاید و دستمان خالی پر از نفرت شود و نفرت آویزه ی ذهنمان نه نمیگویم! تو همانی باش که اگر نباشی هم لمست کنند مثل ندا.... + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 20:8 توسط ساحره
تنم
که از تنت دور میشود تمام محبتت مغرور میشود مرا میان خاطره ها دفن میکنی تنت با تنی دگر جور میشود.... ................................................... پ.ن .یکی برام کامنت گذاشته گفته یه کم شعر شده از چارچوب دیوونگیت افتاد بیرون!!! اما عزیزم دیوونگی که چارچوب و قاعده نداره تازه وقتی دیوونه میشی شاعر میشی! و من همون دیوونه و فاحشه ی سابقم... + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 15:41 توسط ساحره |
یکی بهم گفت اینجارو پلمپ کن + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 0:28 توسط ساحره
تاب میخورد شرفم...میان بهت تنم!!
................... به تمام جنگل های با تو بودن روزی خواهم رسید و برای لبخند تمام درختهای از حادثه پیر شده اشک خواهم ریخت کنار تو تمام مورچه ها را حتی به خانه یشان میرسانم ... برای سوغاتم تمام چشمانت را به ارمغان بیاور!! به اندازه ی تمام نبودن هایت در این سالها... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 0:7 توسط ساحره |
بی امضا فروختم
تمام دارایی تنم را (جنس فروخته شده پس گرفته میشود) + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 15:42 توسط ساحره
چه وحشیانه شهوتت میان موهای مش شده ی من طغیان میکند
... به دستانت نگاه کن!! جز تار موی من هیچ چیز نصیبت نشده! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 1:2 توسط ساحره |
حریم تنهاییت با افکار من عقد بسته اند
... من و واژه هایم نطفه ی کبود این وصلتیم!! ................ دیشب که در آغوش خدا به خواب رفتم تازه فهمیدم فاحشه ای که طعم خدا بدهد بهترین سکانس این پرده است دنبال بکارت این صحنه نگرد روزگار هم.... فاحشه است! + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 12:2 توسط ساحره |
چشمانت آغوش خیسم را تمنا میکند...
قبل از آنکه تمنایش را پاسخی دهم سنگ فرش خیابان سینه ات میشوم و تو ساکن میشوی میان ویرانیه تنم... + نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 21:2 توسط ساحره
ای کاش این جنین دیوونه ۲۳ سال پیش همونجا توی شکم مامانش خفه میشد و به مامانش میگفتن متاسفیم! بهتر از این بود که امروز بعد از ۲۳ سال متولد که شدم به من بگویند خفه شو و من برای خودم متاسف بشوم..... عریانیه تنه یک فاحشه بر آینه ها مبارک ۶ خرداد سالگرد زمستانم در بهاریست که .... + نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 17:48 توسط ساحره |
وقتی در سرازیریه دستهایت سقط میشوم
تازه میفهمم نافم هیچ گاه به ناف تو بند نبوده شاید فاحشه گونه متولد شدم فاحشه ها ناف ندارند....... + نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 22:13 توسط ساحره |
این روزها وقتی دلم میگیرد بلندتر میخندم
به رنگ های چشمانت این روزها وقتی دلم میگیرد... چشمانم بیرنگ میشود این روزها وقتی میخندم دلم از چشمانت میگیرد این روزها مرا از چشمان تو میگیرد این روزها فاحشه میمیرد... + نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 12:44 توسط ساحره |
حس گنگ دستانت مرا عریان میکند ولی عریانیم تا همیشه برای خاطره ای می ماند که از تو زنده تر است .......
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 20:26 توسط ساحره |
سكوت وحم انگيز لبانت مرا به خواب ميبرد هيس... خواب من سبك است!
دليل نيومدنم تصادفم بود نه اینکه بی وفایی کرده باشم حالم بهتر بشه میام + نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387 22:25 توسط ساحره |
به نقطه چین های چشمانت فکر میکنم .... تو همیشه میفروشی سه حرفی ها را به یکدیگر ع ش ق را به ه و س ش ر ف را به و ل ع ..... + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 19:24 توسط ساحره
من فرزند افسون شده زمستانم!!! فرقی نمیکند این فاصله ها تا کجا فریاد میزنند مهم این است که افکارم فرو ماندند در این فاحشگی مطلق و احساسم فرسوده شد در آغوش بی فرجامت!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 10:50 توسط ساحره |
چه دیدنی میشوی وقتی به یکباره تمام پیکرت من میشود وقتی در من حل میشوی و جرعه جرعه آغوشم را سر میکشی و سرک میکشد ش ه و ت وسر به زیر میشود ن ج ا ب ت و تو با سر مستی تمام سکوت میکنی.... + نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387 11:7 توسط ساحره |
وقتی رفتی رد لبانم را به خاطر بسپار روزی برایش گریه خواهی کرد!!! و افسوس های سرد زمستانی تورا به میلاخ میکشند... + نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 18:50 توسط ساحره |
انگشتانت شناور است موج میزند دل دل میکند روی ساحل سینه ام و بی پروا لبهایت لنگر می اندازد در این اسکله سرد.... + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 17:57 توسط ساحره |
پریود روحی میشوم
به جای خون اشک از چشمانم میچکد.. آرام و ساکت.. کنج اتاق.. + نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 23:13 توسط ساحره |
نفس هایت که تند میشود دستانت که میلرزد وقتی که مثل سرو قد میکشی دوزاریه کجم میافتد که باید مثل مسیح به صلیب تنت تن دهم .... + نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 10:36 توسط ساحره |
چشمهایت را نبند وقتی از عصاره ی وجودم لبریزی بگذار من هم پر شوم از نگاهت و با تو مستی کنم در این شیدایی بی کس این شرارت های نا به هنگام مرا مخمور میکند حیرتم داد میکشد بلند میشود مانند حیرتکده ی تو که بلند شده است..... + نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 23:9 توسط ساحره |
میشود با تو دنیا را حس کرد وقتی فقط نگاهم میکنی و هیجان روزانه ات را دراین عریانی سرد سرازیر نمیکنی وقتی مثل توت های قرمز مچاله ام نمیکنی من فاحشه این زمستانم گرمای تنت آزارم میدهد مرا بغض میکند مرا اشک میکند مرا..... به قول حرفهایم ساحره عاشق آدمک ها نیست!!!!! + نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 20:28 توسط ساحره |
من تعطیل میشوم .... تو هم بیکار تا دوباره تقویم من به روز شود و روزهای قرمز به پایان برسد و تو دوباره کارت را شروع کنی مثل تراکتور روی زمین بی آب و علف در عریانی تنم + نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387 1:4 توسط ساحره |
لبهای تو عضو ثابت سینه های من است (ب ن ی آ د م ا ع ض ا ی ی ک د ی گ ر ن د) + نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387 22:20 توسط ساحره |
شب اول نیست آخرین شب هم نیست وقتی حس تن آلودمان بهم گره میخورد و تو مرا نازک لمس میکنی + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 0:41 توسط ساحره |
|
| ||||||